تبليغاتX
یادداشتهای یک نقاش
یادداشتهای یک نقاش

مامان پری چایی رو گذاشت جلوی زری خانوم و بمن گفت عسل جون قندو بیار تعارف کن  منم قندون به دست اومدم. زری خانوم قند برداشت و گفت : مرسی عروس خوشگلم منم که از اسم عروس خانوم قند تو دلم آ ب شده بود  لبخند زنون قند رو به عباس تعارف کردم همینکه چشمم افتاد به عباس خنده رو لبم خشک شد یه دندون جلوش افتاده بود دستشو برد 5 تا قند برداشت منم با اخم قندونو  از دستش کشیدم بردم رو میز گذاشتم  وبعد رفتم  تو حیاط چند دقیقه بعد عباس اومد با لبخند گفت بیا ببین برات چی آوردم چشماتو ببند دستتو بیار جلو چشمامو بستم دستمو دراز کردم وقتی باز کردم دیدم موهای عروسکمو چیده تو دستم گذاشته جیغم رفت هوا زری خانوم بدو بدو اومد بیرون داد زد عباس ورپریده یه دقیقه نمیشه تنهات گذاشت منم گریه پشت مامان پری جیغ میکشیدم خاله زری دیگه عروس خوشگلت نمیشم.

15 سال از اون روز گذشته خاله زری با عباس آقا و یه سبد بزرگ گل و یه جعبه شیرینی  اومدن خونه ما خاله زری میگه عسل جون عباس دیگه بزرگ شده  مردی شده دندونشم در اومده قول داده  داماد خوبی باشه حالا عروس خوشگلم  میشی؟....................

پی نوشت: با پوزش از دوستان گرامی با یک قصه کوتاه برگشتم...

..........................

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 19:49 | لینک  | 

زندگی به راستی هرگز آن ما نیست             

همیشه از آن دیگران است

زندگی آن هیچ کس نیست

ما همه خود زندگی ایم-

نان خورشید برای دیگران

دیگرانی که ماییم-

وقتی من هستم که دیگری باشم

کرده هایم بیش تر آن من است         

آن گاه که آن دیگران است

برای اینکه من باشم.باید دیگری باشم

خویشتن را ترک می گویم

و خود را

در دیگران می جویم

دیگرانی که نیستند

چون من نباشم

دیگران کل هستی را به من باز می دهند

من ، نیستم منی در کار نیست

ما همیشه ماییم

زندگی دیگر است، همیشه آن جا ست

آن سو تر فرا سوی تو،فراسوی من،همیشه در افق،

زندگی که مارا نمیزید و بیگانه مان می کند

چهره مان را می آفریند و فرسوده میکند

گرسنگی برای بودن،ای مرگ،ای نان ما!

گزید ه ای از سنگ خورشید  اثر اکتاویوپاز  (مترجم:زنده یاد احمد میر علائی)


نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 1:43 | لینک  | 

سبزه بیار سیر   بیاری            سیر و سماق گیر بیار

سنجد و سرکه پیدا کن           در وسط سفره گذار

وقتی که گوید  ان عمو           ای سمنو  ای    سمنو

صداش بزن بیاد     جلو              کاسه  بده  بخر از  او

ماهی و ارد و اب و شیر          سبزه و گل .نان و   پنیر

شمع و گلاب خوب  بیار           هر  چیزی  لازمه   بیار

سفره بینداز به    زمین            تمام چیز  هفت  سین

ظرف به ظرف پیش هم         درست و پاکیزه     بچین

تا با خوشی سال  دگر         با شادی و بی درد    سر

اسوده زندگی    کنی             از غم و غصه بی    خبر                     گلهای گویا سال 1350 شعر از عباس یمینی شریف

پینوشت: این شعر کودکی های ما هست وقتی شور و اشتیاق خرید لباس عید و سفره هفت سین را با حال مقایسه میکنم گویا  تبدیل به افسانه شده.سفره پهن کردن  و چیدن هفت سین با اشتیاق  تبدیل شده به نمایشگا ههایی  از هفت سین با قیمت های بسیار بالا شاید بیش از 20 مورد اس ام اس نمایشگاه هفت سین داشتم که خدا رو شکر به هیچ کدام سر نزدم  از یکی شنیدم امسال رنگ هفت سین یاسی مد شده باورم نمیشد  که سفره هفت سین رنگش با رنگ لباس تغییر کند. باورم نمیشد که هفت سین را به نمایشگا ههای خانگی تبدیل کنند برای پز دادن به اینکه چه کسی زیبا ترین را خریده است باورم نمیشد  که کودکانمان شعر هفت سین را ندانند باورم نمیشد که تخم مرغ رنگ کردن کودکی تبدیل به  خرید اخرین دیزاین تخم مرغ هفت سین  از مغازه ها شود باورم نمیشد ولی واقعیت داشت حالا من ماند ه ام با هفت سین کودکی با همان عشق رنگین کردن تخم مرغ های اب پز و با همان  اسکناس های تا نخورده در لای قران پدر  و دعای  تحویل سال......... و با همه اینها باز بهار امد و شکوفه ها  همه جا را عطر اگین کرد. بهار دلتان با بهار طبیعت در هم اویزد و سال نو بر همه شما عزیزان مبارک باد

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 22:7 | لینک  | 

اگر رنگ موی شما هر بار که خشمگین شوید قرمز شود؟

-کفشتان وقتی راه بروید یا بدوید موسیقی بزند؟

-اگر هر روز تعطیل باران ببارد؟ 

-اگر گوسفند ها بال داشنتند؟

پی نوشت:این ها نمونه ای از سئوالاتی است که در کلاسهای خلاقیت کودک از انها می پرسیم تا ذهنشان را درگیر مسائلی غیر معمول کنیم و بعد انها تصاویر ذهنی شان را نقاشی میکنند ولی از تو دوست عزیز می پرسم تو چه تصویری داری از این سئوالات؟و ایا با نیشخندی از کنارم میگذری؟ یا تو هم با ان درگیر میشوی و چند کلامی مهمانم میکنی؟

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 21:48 | لینک  | 

  

لکه رنگ درخشانی به سرعت در باد سر بر می دارد: نرم می رقصد و به حال مکاشفه در اسمان اثر  می گردد.

رضا هدایت نقاشی است که در طرح ها و نقش هاو روش پرواز رنگ و اندازه تنوعی باور نکردنی دارد.استفاده درست و در عین حال جسورانه  از رنگ به عنوان محور تیره گی و تک رنگی به مضمون اثر غلبه می کند و گاهی با انتقال ریتم سیاه به اثرش جان می بخشد و معنای اثر را دست یافتنی تر و دلچسب تر میکند.

قهرمانان نقاشی های هدایت  سالم و دست نخورده  ماند ه اند همانند کودکان  به سان یک راز و در سیر و سیاحت بین انان در میابیم  که هرکدام سخنی دارند.

زنان نقش هایش  حسشان به سودایی منجر می شود. و در این راه  با موانعی  همچون رنج - ترس و بی نظمی برخورد میکنند  و در اندیشه سودایی غرق می شوند و با شیفتگی اشنا می شوند.

و به زبانی عامیانه  سرمستی را تچربه میکنند تا به اسمان هفتم برسند . گویی زنان نقشهایش کسانی  را که رموز اسمانها و زمین و بهشت و دوزخ را روئیت کرده اندمی شناسنداو نادرترین پرنده گان را در نقش هایش به مدد گرفته تا باپراکندن  صداها  و سکوت ها  بتواند بهشت و دوزخ و زمین را به تصرف در اورد.

این وضعیت  به یک معنا اگاهی از بار دار بودن است  حامل چیزی بودن که هنوز متولد نشده  اما انتظارش را میکشیم و این احساس شبیه به احساس زنی است که به خود میگوید ماه اینده وضع حمل خواهم کرد.

و اکنون او حاصل اندیشه هایش را باری دیگر به نمایش گذاشته است قلمش پر توان تر......

گالری مهروا .

این نمایشگاه تا 23 دی ماه از ساعت 5 تا 9 ادامه دارد.

گالری روزهای پنجشنبه تعطیل است.

خیابان کریمخان زند. خیابان آبان جنوبی (شهید عضدی) شماره 38 - تلفن 88939046


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 11:47 | لینک  | 

 می خواستم مفصلا  راجع به شب چله بنویسم  از دورها تا به امروز.

ولی متاسفانه از بیمارستان بهم زنگ زدند که یلدا کیسه ابش پاره شده بردنش اتاق عمل  باید خودمو سریع برسونم  مثل اینکه راست راستی خورشید خانوم تا چند ساعت دیگه به دنیا میاد.

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 18:2 | لینک  | 

همه جا سکوته هیچ صدایی نیست و من در این سکوت دارم با قیچی دور کاغذ رنگی هامو قیچی می کنم  اطرافم پر از خرده کاغذه و حس خوبی دارم با این که قیچی دستمو خسته کرده  ولی حالمو بهتر می کنه .هر روز  عصر یک اقای قد بلند و مهربان و میانسال به دیدنم میاد و  با هم چایی می خوریم به من میگه مادر عزیز و من با اینکه هیچوقت مادر نبودم از این کلام خوشحال میشم. بین خودمون بمونه هر روز برای بعد از ظهر لحظه شماری می کنم که اون اقای دوست داشتنی به دیدنم بیاد وقتی می بینمش فقظ خوشحالم و نمیدونم چرا؟ پرستارهای من جوان و زیبا هستن و من پیر و فرتوتو این سئوال همیشه به مغزم خطور میکنه که ایا من جوان هم بودم؟چه می کردم ؟ نمیدانم ایا ازدواج کردم؟کودکی ؟ولی انچه مهم است دیدن این مهمان همیشه دلچسب بعد از ظهر های من هست که امروز می گفت کاغذ خرده هاتم مثل نقاشی هات دوست دارم مادر و من نمیدانم منظورش چه بود ولی خوشحالم که هست و من هر روز برید هایی کاغذمو به او هدیه میدم.
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 14:5 | لینک  | 

یکی  بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچ کس نبودیک دختر کوچولویی بود که تنها بود خیلی تنها اون زیاد تر از بچه های همسنش می فهمید واسه همینم نمی تونست همبازی پیدا کنه تا یه روز دختر کوچولو یه پرنده دید که بالش زخمی شده بود بلندش کرد نوازشش کرد اب و دونه بهش داد کم کم با هم حرف زدن و حرف همو فهمیدن هر دو شده بودن فرشته نجات هم دختر کوچولو دیگه دردشو نمی فهمید و پرنده  هم درد زخمش را هر دو فکر می کردندحرف همدیگرو فقط خودشون می فهمند پرنده کوچولو از دختر کوچولو نمی ترسید شبها حتی تو دست دخترک خوابش می برد .... روزها گذشت تا پرنده بالش خوب شد و کم کم یادش اومد پرنده است یادش اومد دختر کوچولو جفت اون نیست حس کرد اگه بهش بگه می خواد بره دختر کوچولو از غصه میمیره یه دفعه یاد طوطیو بازرگان افتاد . میدونست اگه خودشو به دیونگی بزنه و ادای ترسیدن در بیاره و پر پر کنه دختر کوچولو هم می ترسه ولش می کنه  اینبود شروع کرد بال بال زدن ساکت شد غمگین شد و دختر کوچولو که خوب پرنده شو می شناخت فهمید اون می خواد چیکار کنه دختر کوچولو مثل بازرگان واسه پرندش قفس نساخته بود بلکه توی دلش می خوابوندش این بود که خودش بوسیدش و پرش داد گفت نترس برو پیش پرنده های جنس خودت ولی من همیشه به یادت می مونم  وپرنده کوچولو هنوز فکر می کنه روش خودش اثر کرده نمی دونه دختر کوچولو راز اونو فهمیده بود...ولی  دختر کوچولو  قصه ما غمگینه نمی دونه چرا اینجور شد ولی یه تصمیم بزرگ گرفته که دیگه به هیچ کس اینقد نزدیک نشه........

پیوست۱: دیروز بررای بار دهم جوجه یا کریم افتاد رو زمین اخه ماامانش لونشو روییکی از چوب های سقف ایوون بنا کرده هر چی هم باهاش حرف می زنیم که خانم اینجا محل سکونت نیست به خرجش نمیره.....

پیوست ۲: با پوزش فراوان به خاطر اینکه مدت ها نبودم علت فراوان است و من شرمنده........

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 12:13 | لینک  | 

 

بفرما داخل دم در بده...

 نه عزیزم  خیلی کار دارم فقط اومدم بهت بگم امشب یادت نره دعوتی خونه شمسی خانوم.

-چه خبره؟

-مولودی داره  کلی زحمت کشیده  ..صد نفر مهمون داره  میگن اشپز از بیرون اورده..امشب رو  ی بدری خانوم کم میشه با اون دک و پزش فکر می کنه چهل نفر مهمون کردن  هنره  امشب قیافش بعد دیدن تزئینات میز شمسی خانوم  دیدنیه  .... یادت نره ها  ... میگفت بهت بگم دیروز تو رودیده که رفتی خونه مش قاسم اینها ...اینجوری نگاهم نکن بله مش قاسم باغبون شمسی خانوم.  شمسی خانوم کلی هم نارحت شده بود که نرفتی باهاش سلام علیک کنی به  هر حال امشب نیایی خیلی ناراحت میشه الکی عذر و بهونه نیار..... لباس درست حسابی هم بپوش .. میخواهی وقت ارایشگاه بگیرم برات؟

- نه بابا مگه عروسیه؟

- اوف پس بیا ببین ادم باید به این سفره ها حرمت بگذاره تو جوونی هنوز نمی فهمی ..باید اجتماعی بشی  خلاصه کلی پزت را دادم ابروم رو نبری ها ... ساعت پنج میام دنبالت.. راستی خونه مش قاسم چه خبر بود؟

- رفتم عید دیدنی .. واجب بود برم دلم می خواست بهشون از نزدیک  تبریک بگم و در شادیشون شریک باشم . خوب؟ چطور بود زندگیشون؟

-اره همه چی داشتن...یه سفره کوچیک وسط اتاق پهن بود و  بسکویت خامه دار شیرینی شب عیدشون بود و تخم خربزه های گندیده ای که زنش از تابستون جمع کرده بود  اجیل شب عیدشون و .....ولی نمیدونم چرا اینقدر دلشون شاد بود ..مش قاسم درخت ها رو نشونم میداد و می گفت همیشه بهار اونو یاد اشنایش  با ایران خانوم می اندازه  و ایران خانوم هم با لبخندی  جواب مهر اونو داد می گفت با شروع زندگی درخت ها  زندگی اونم شروع شده و.... من هنوز در عجبم این همه برکت یک جا توی اون ۲ تا اتاق ته باغ شمسی خانوم جمع شده.........

- پیوست: راستی اجیل شب عید شما چی بود؟ 

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 18:27 | لینک  | 

الو.. الو..  صدات قطع و وصل  میشه.. رسیدم خونه باهات تماس میگیرم.. الو...

دخترم ؟  بله پدر جان؟ میشه کمک کنی برم اونطرف خیابون ؟... امروز گویا خیلی شلوغه ... بله حتمن  لطفا  دستتونو بدید به من ..

 سپاسگزار دخترم ... 

خواهش میکنم.. .

چه عطری داره این مریم ؟  با لبخند گفتم هدیه  گرفتم.. خندید و گفت :ای جوانی ی ی ی....

 سخت نیست؟ چی سخت نیست؟ ندیدن....!!

همه چیز اتش است دختر جون .. اتش و باز هم اتش .... این روز ها.. اصلا.... کدام روز؟ وقتی برات تفاوت نمیکنه مرگ یا زندگی!وقتی کسی به سر سلامتیت نمیاد  یا اگرم میاد کفاف دل و ذهنت رو نمی ده..  روز با شب.. دیدن با ندیدن هیچ فرقی نمی کنه چه برسه به اینکه سخت باشه .

پیر مرد نابینا  به گونه عصبی و تلو تلو کنان  راه میرفت و من مات از جوابش کنارش تند تند حرکت می کردم.... 

همین جاست. . رسیدیم... ممنون که همراهیم کردی ....بانو ی قرمز پوش  ......

شمامی.. می بینید؟با لبخندی ملیح گفت : تورا؟ بله  تورا میخواهم که .. بینم.. .. و می بینم ... نمیدونم چرا بی ا ختیار شروع به دویدن کردم.

درینگ گ گ .. الو..  سلام ه ه هنوز نرسیدم .. چرا صدام می لرزه ؟دارم میدوم .. باورت نمیشه من مردی را دیدم که نمی خواست ببینه ..اره کور بود...نه ولی واقعی نبود ...  فقط نمی خواست ببینه ... نه. خل نشدم.....راست می گم.
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 0:52 | لینک  |