تبليغاتX
یادداشتهای یک نقاش
یادداشتهای یک نقاش

یکی  بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچ کس نبودیک دختر کوچولویی بود که تنها بود خیلی تنها اون زیاد تر از بچه های همسنش می فهمید واسه همینم نمی تونست همبازی پیدا کنه تا یه روز دختر کوچولو یه پرنده دید که بالش زخمی شده بود بلندش کرد نوازشش کرد اب و دونه بهش داد کم کم با هم حرف زدن و حرف همو فهمیدن هر دو شده بودن فرشته نجات هم دختر کوچولو دیگه دردشو نمی فهمید و پرنده  هم درد زخمش را هر دو فکر می کردندحرف همدیگرو فقط خودشون می فهمند پرنده کوچولو از دختر کوچولو نمی ترسید شبها حتی تو دست دخترک خوابش می برد .... روزها گذشت تا پرنده بالش خوب شد و کم کم یادش اومد پرنده است یادش اومد دختر کوچولو جفت اون نیست حس کرد اگه بهش بگه می خواد بره دختر کوچولو از غصه میمیره یه دفعه یاد طوطیو بازرگان افتاد . میدونست اگه خودشو به دیونگی بزنه و ادای ترسیدن در بیاره و پر پر کنه دختر کوچولو هم می ترسه ولش می کنه  اینبود شروع کرد بال بال زدن ساکت شد غمگین شد و دختر کوچولو که خوب پرنده شو می شناخت فهمید اون می خواد چیکار کنه دختر کوچولو مثل بازرگان واسه پرندش قفس نساخته بود بلکه توی دلش می خوابوندش این بود که خودش بوسیدش و پرش داد گفت نترس برو پیش پرنده های جنس خودت ولی من همیشه به یادت می مونم  وپرنده کوچولو هنوز فکر می کنه روش خودش اثر کرده نمی دونه دختر کوچولو راز اونو فهمیده بود...ولی  دختر کوچولو  قصه ما غمگینه نمی دونه چرا اینجور شد ولی یه تصمیم بزرگ گرفته که دیگه به هیچ کس اینقد نزدیک نشه........

پیوست۱: دیروز بررای بار دهم جوجه یا کریم افتاد رو زمین اخه ماامانش لونشو روییکی از چوب های سقف ایوون بنا کرده هر چی هم باهاش حرف می زنیم که خانم اینجا محل سکونت نیست به خرجش نمیره.....

پیوست ۲: با پوزش فراوان به خاطر اینکه مدت ها نبودم علت فراوان است و من شرمنده........

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 12:13 | لینک  | 

 

بفرما داخل دم در بده...

 نه عزیزم  خیلی کار دارم فقط اومدم بهت بگم امشب یادت نره دعوتی خونه شمسی خانوم.

-چه خبره؟

-مولودی داره  کلی زحمت کشیده  ..صد نفر مهمون داره  میگن اشپز از بیرون اورده..امشب رو  ی بدری خانوم کم میشه با اون دک و پزش فکر می کنه چهل نفر مهمون کردن  هنره  امشب قیافش بعد دیدن تزئینات میز شمسی خانوم  دیدنیه  .... یادت نره ها  ... میگفت بهت بگم دیروز تو رودیده که رفتی خونه مش قاسم اینها ...اینجوری نگاهم نکن بله مش قاسم باغبون شمسی خانوم.  شمسی خانوم کلی هم نارحت شده بود که نرفتی باهاش سلام علیک کنی به  هر حال امشب نیایی خیلی ناراحت میشه الکی عذر و بهونه نیار..... لباس درست حسابی هم بپوش .. میخواهی وقت ارایشگاه بگیرم برات؟

- نه بابا مگه عروسیه؟

- اوف پس بیا ببین ادم باید به این سفره ها حرمت بگذاره تو جوونی هنوز نمی فهمی ..باید اجتماعی بشی  خلاصه کلی پزت را دادم ابروم رو نبری ها ... ساعت پنج میام دنبالت.. راستی خونه مش قاسم چه خبر بود؟

- رفتم عید دیدنی .. واجب بود برم دلم می خواست بهشون از نزدیک  تبریک بگم و در شادیشون شریک باشم . خوب؟ چطور بود زندگیشون؟

-اره همه چی داشتن...یه سفره کوچیک وسط اتاق پهن بود و  بسکویت خامه دار شیرینی شب عیدشون بود و تخم خربزه های گندیده ای که زنش از تابستون جمع کرده بود  اجیل شب عیدشون و .....ولی نمیدونم چرا اینقدر دلشون شاد بود ..مش قاسم درخت ها رو نشونم میداد و می گفت همیشه بهار اونو یاد اشنایش  با ایران خانوم می اندازه  و ایران خانوم هم با لبخندی  جواب مهر اونو داد می گفت با شروع زندگی درخت ها  زندگی اونم شروع شده و.... من هنوز در عجبم این همه برکت یک جا توی اون ۲ تا اتاق ته باغ شمسی خانوم جمع شده.........

- پیوست: راستی اجیل شب عید شما چی بود؟ 

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 18:27 | لینک  | 

الو.. الو..  صدات قطع و وصل  میشه.. رسیدم خونه باهات تماس میگیرم.. الو...

دخترم ؟  بله پدر جان؟ میشه کمک کنی برم اونطرف خیابون ؟... امروز گویا خیلی شلوغه ... بله حتمن  لطفا  دستتونو بدید به من ..

 سپاسگزار دخترم ... 

خواهش میکنم.. .

چه عطری داره این مریم ؟  با لبخند گفتم هدیه  گرفتم.. خندید و گفت :ای جوانی ی ی ی....

 سخت نیست؟ چی سخت نیست؟ ندیدن....!!

همه چیز اتش است دختر جون .. اتش و باز هم اتش .... این روز ها.. اصلا.... کدام روز؟ وقتی برات تفاوت نمیکنه مرگ یا زندگی!وقتی کسی به سر سلامتیت نمیاد  یا اگرم میاد کفاف دل و ذهنت رو نمی ده..  روز با شب.. دیدن با ندیدن هیچ فرقی نمی کنه چه برسه به اینکه سخت باشه .

پیر مرد نابینا  به گونه عصبی و تلو تلو کنان  راه میرفت و من مات از جوابش کنارش تند تند حرکت می کردم.... 

همین جاست. . رسیدیم... ممنون که همراهیم کردی ....بانو ی قرمز پوش  ......

شمامی.. می بینید؟با لبخندی ملیح گفت : تورا؟ بله  تورا میخواهم که .. بینم.. .. و می بینم ... نمیدونم چرا بی ا ختیار شروع به دویدن کردم.

درینگ گ گ .. الو..  سلام ه ه هنوز نرسیدم .. چرا صدام می لرزه ؟دارم میدوم .. باورت نمیشه من مردی را دیدم که نمی خواست ببینه ..اره کور بود...نه ولی واقعی نبود ...  فقط نمی خواست ببینه ... نه. خل نشدم.....راست می گم.
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 0:52 | لینک  | 

 

رفته بودم بهش بگم  صدای سرفه های صبحم  به خاطر سرماخورده گی نبوده به خاطر ۳تا پاکت سیگاری بود که از شب تا صبح به خاطر اون کشیده بودم.

بگم که دوسش دارم و میخوام مال من باشه  برای همیشه و دیگه نمی خوام فقط  نقش یک دوست فداکار و مهربون را  براش بازی کنم و....

در را که باز کرد وقتی گل نرگس را دستم دید از خوشحالی جیغ کشید و گفت اینم یک نشونه خوب دیگه  تا خواستم دهنمو باز کنم 

 دستشو گذاشت روی لبم و گفت:س س س...... بگذار اول من خبر مهمم را بهت بدم..

صبح خواستم بگم وقتی صدای سرفه ات رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.... پیش خودم گفتم بگذار سوپ  براش درست کنم ببرم اونجا بهش میگم.. چه خوب تا داغه خودت اومدی ...میبینی چه روز خوبیه تو خودت اومدی ..با نرگس ووو ........می خوام بهت بگم بالاخره احمد..... ازم...... خواستگاری کرد.....

ببخشید چقدر پر حرفی کردم بیا سوپت را بخورتا سرد نشده....

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 0:22 | لینک  | 

bhlgbqp5tafthz1h5s9f.jpg
 i29nu8tzum2vhzy243gp.jpg
hcr6b5a06ljff5iyyls.jpg
3mf61domta04424i2oh.jpg 
km295oczdsrgk2i7m2fi.jpg
n41blbee2ym1u082et8p.jpg 
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 17:34 | لینک  | 

 
qej9kujzfyw4wjionnxj.jpg
n8p1e797dh9wns5f9dd.jpg
 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 11:44 | لینک  | 

به گزارش دبیرخانه جشنواره : دومین جشنواره کودک جهان اسلام دوشنبه 6 آبان ماه ساعت 6 بعد از ظهر در کانون پرورش فکری کودکان با حضور کودکان و برخی از سفراء و مسئولین فرهنگی افتتاح می گردد. در این مراسم پس از تقدیر و اهداء جوائز ا زبرگزیدگان جشنواره از آثار برگزیده سال رو نمایی می گردد.

آدرس کانون پرورش فکری کودکان : تهران - خ حجاب میباشد.

پیوست:به زودی تصاویر این افتتاحیه را  خواهم گذاشت فقط میتوانم بگویم عصرامروز وقتی با مادر پریا صحبت می کردم از خوشحالی گریه ام گرفته بود مخصوصا وقتی شنیدم پریا در گروه سنی خودش اول شده است .

 گویاتصویر کارپریا نیزپوستر شده بودبه پریا گفتم خدای خودتو نشون دادی ؟ گفت خاله اره همه جا بود و به من از همه یشتر جایزه دادن پاستل- تراش - دفتر.....جالب بود که برای او نه گواهی شرکت ارزشی داشت و نه تندیس جشنواره.....

 اینجا لازم میدانم به مادر وپدر بزرگوارپریابرای چندمین بار  تبریک بگویم که بیدریغ برای او زحمت میکشند بی صبرانه به انتظار پنج شنبه هستم تا پریای کوچکم را در اغوش بکشم

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 1:55 | لینک  | 

بسیاری از کودکان تدریجاو همچنان که بزرگتر می شوند نقاشی را کنار می گذارند اما بعضی کودکان نیز به محض رسیدن به سن نوجوانی استعداد خود را در این زمینه نمایان می سازندو در این میان من مانده ام و بازگویی یکی از تلخ ترین تجارب خود هنوز چند ماهی از برگزاری نمایشگاه کودکان نقش خانه نمیگذرد که گزارشی از ان را در وبلاگ گذاشتم باید متاسفانه بگویم دقیقا بعد از برگزاری این نمایشگاه  بچه ها دیگه برای ادامه کار  نیامدند برسام که دقیقا به طور واضح کار را تعطیل کرد  و  علی که مدتی دست و پا شکسته ادامه داد و پوپک هم که فعلا با بهانه درس موقتا تعطیل کرده واقعا  متعجبم واقعا ایا نباید نمایشگاهی ترتیب میدادم؟ درست موقعی که فکر میکردم نقطه شروعی دیگر هست تبدیل به پایان شد برای انها البته اینجا حای همکاری خانواده ها خالی بود نمی دانم ایا انها فکر کردند که کودکانشان تا به اخر راه رفته اند؟ ودرست جایی که باید  مشوقی باشند برای بچه ها اختیار تام به انها در انتخاب دادند ولی برای من تعجب در این بود که درست بعد از نمایشگاه  این اتفاق افتاد و اینکه انها هنوز لذت کامل دارند از بر پایی ان ولی ادامه هیچ... هنوز گیجم و نمیدانم ....................

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 3:1 | لینک  | 

q7xzuszguyvsw0bk6oil.jpg۱۵ سال قبل زندگی آدمی که خود بهانه بودنش بودم چشمان مرا به آنجایی باز کرد که در سراسر آنچه زندگی می نامیم هیچ بهایی ندارد اما بهانه تا دلت بخواهد.

پلک نمی زنمت ... می شناسمت ...می... شناسمت ...

. پلک نزدنمت بهانه است .بهانه سالها صبوری یک زن ..بهانه یک دهک کوچک از زندگی ام.بهانه ای که بهایش خود بهانه ای دیگر است !نگاهت می کنم ...در واپسین هنگامه ای بلند ...می دانمت..آمده ای در بغل احساست می کنم با انگشتانی کوچک و احساسی عمیق .شبنم سبزینه های زادگاهم را با خود داری  دستت را می گیرم غریبه نیستی ..عزیزکم خودمی !!...خودم که "تو" بهانه ام شدی! بهانه ای که هیچ بهائیش نیست.بهانه سالهای دور دست ایام دیرین.ایام دیرین کودکی .کودکی های رفته از یاد .یادهای رفته بر باد..بهانه آنجایی که مردمش با یک نگاه رازهای اساطیری سرزمین دلشان را بر ملا می کنند..بهانه سرزمین هایی که بی کلام آدم ها به  یکدیگر گره می خورند ...بهانه آنجایی که حادثه پوچ است ..و مردمش  سر در خانه هایشان را با "صراحت" آذین بسته اند..

چه بگویم ؟بهانه چیستی مرا؟مرا بهانه ای عزیزکم...

 ایلیای عزیزم زادروزت  فرخنده....v9uw0kzy6lulcga5tvc.jpg

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 2:46 | لینک  | 

mjorfqkcbpg5ar39lhfg.jpgبردیا۵ ساله بازی های المپیک۲۰۰۸ را کشیده است(حرکت را بسیار زیبا نشان میدهد)
bo6y8q0f37jehenrwc6s.jpgکیان ۴ ساله بعد از شنیدن قصه شنگول  ومنگول و اقا گرگه این نقاشی را کشیده است .
52ujfrrssclvhnm51n9.jpgبرسام ۸ ساله بعد از شنید قصه شنگول و منگول تصویر خودش را در حالی که در شکم گرگ اسیر شده راکار کرده است  .....
5ndeku4w8dmr9ei6vdby.jpgپریا ۵ ساله خواهرش راکه الان دیگر به دنیا امده را در شکم مامانش کار کرده است ...
g2kc1geay3z9wyixh0sh.jpgپریا ۵ ساله بقول خودش جنگل گندم را کار کرده است..

 

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 4:42 | لینک  |