پیوست۱: دیروز بررای بار دهم جوجه یا کریم افتاد رو زمین اخه ماامانش لونشو روییکی از چوب های سقف ایوون بنا کرده هر چی هم باهاش حرف می زنیم که خانم اینجا محل سکونت نیست به خرجش نمیره.....
پیوست ۲: با پوزش فراوان به خاطر اینکه مدت ها نبودم علت فراوان است و من شرمنده........
بفرما داخل دم در بده...
نه عزیزم خیلی کار دارم فقط اومدم بهت بگم امشب یادت نره دعوتی خونه شمسی خانوم.
-چه خبره؟
-مولودی داره کلی زحمت کشیده ..صد نفر مهمون داره میگن اشپز از بیرون اورده..امشب رو ی بدری خانوم کم میشه با اون دک و پزش فکر می کنه چهل نفر مهمون کردن هنره امشب قیافش بعد دیدن تزئینات میز شمسی خانوم دیدنیه .... یادت نره ها ... میگفت بهت بگم دیروز تو رودیده که رفتی خونه مش قاسم اینها ...اینجوری نگاهم نکن بله مش قاسم باغبون شمسی خانوم. شمسی خانوم کلی هم نارحت شده بود که نرفتی باهاش سلام علیک کنی به هر حال امشب نیایی خیلی ناراحت میشه الکی عذر و بهونه نیار..... لباس درست حسابی هم بپوش .. میخواهی وقت ارایشگاه بگیرم برات؟
- نه بابا مگه عروسیه؟
- اوف پس بیا ببین ادم باید به این سفره ها حرمت بگذاره تو جوونی هنوز نمی فهمی ..باید اجتماعی بشی خلاصه کلی پزت را دادم ابروم رو نبری ها ... ساعت پنج میام دنبالت.. راستی خونه مش قاسم چه خبر بود؟
- رفتم عید دیدنی .. واجب بود برم دلم می خواست بهشون از نزدیک تبریک بگم و در شادیشون شریک باشم . خوب؟ چطور بود زندگیشون؟
-اره همه چی داشتن...یه سفره کوچیک وسط اتاق پهن بود و بسکویت خامه دار شیرینی شب عیدشون بود و تخم خربزه های گندیده ای که زنش از تابستون جمع کرده بود اجیل شب عیدشون و .....ولی نمیدونم چرا اینقدر دلشون شاد بود ..مش قاسم درخت ها رو نشونم میداد و می گفت همیشه بهار اونو یاد اشنایش با ایران خانوم می اندازه و ایران خانوم هم با لبخندی جواب مهر اونو داد می گفت با شروع زندگی درخت ها زندگی اونم شروع شده و.... من هنوز در عجبم این همه برکت یک جا توی اون ۲ تا اتاق ته باغ شمسی خانوم جمع شده.........
- پیوست: راستی اجیل شب عید شما چی بود؟
دخترم ؟ بله پدر جان؟ میشه کمک کنی برم اونطرف خیابون ؟... امروز گویا خیلی شلوغه ... بله حتمن لطفا دستتونو بدید به من ..
سپاسگزار دخترم ...
خواهش میکنم.. .
چه عطری داره این مریم ؟ با لبخند گفتم هدیه گرفتم.. خندید و گفت :ای جوانی ی ی ی....
سخت نیست؟ چی سخت نیست؟ ندیدن....!!
همه چیز اتش است دختر جون .. اتش و باز هم اتش .... این روز ها.. اصلا.... کدام روز؟ وقتی برات تفاوت نمیکنه مرگ یا زندگی!وقتی کسی به سر سلامتیت نمیاد یا اگرم میاد کفاف دل و ذهنت رو نمی ده.. روز با شب.. دیدن با ندیدن هیچ فرقی نمی کنه چه برسه به اینکه سخت باشه .
پیر مرد نابینا به گونه عصبی و تلو تلو کنان راه میرفت و من مات از جوابش کنارش تند تند حرکت می کردم....
همین جاست. . رسیدیم... ممنون که همراهیم کردی ....بانو ی قرمز پوش ......
شمامی.. می بینید؟با لبخندی ملیح گفت : تورا؟ بله تورا میخواهم که .. بینم.. .. و می بینم ... نمیدونم چرا بی ا ختیار شروع به دویدن کردم.
درینگ گ گ .. الو.. سلام ه ه هنوز نرسیدم .. چرا صدام می لرزه ؟دارم میدوم .. باورت نمیشه من مردی را دیدم که نمی خواست ببینه ..اره کور بود...نه ولی واقعی نبود ... فقط نمی خواست ببینه ... نه. خل نشدم.....راست می گم.رفته بودم بهش بگم صدای سرفه های صبحم به خاطر سرماخورده گی نبوده به خاطر ۳تا پاکت سیگاری بود که از شب تا صبح به خاطر اون کشیده بودم.
بگم که دوسش دارم و میخوام مال من باشه برای همیشه و دیگه نمی خوام فقط نقش یک دوست فداکار و مهربون را براش بازی کنم و....
در را که باز کرد وقتی گل نرگس را دستم دید از خوشحالی جیغ کشید و گفت اینم یک نشونه خوب دیگه تا خواستم دهنمو باز کنم
دستشو گذاشت روی لبم و گفت:س س س...... بگذار اول من خبر مهمم را بهت بدم..
صبح خواستم بگم وقتی صدای سرفه ات رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.... پیش خودم گفتم بگذار سوپ براش درست کنم ببرم اونجا بهش میگم.. چه خوب تا داغه خودت اومدی ...میبینی چه روز خوبیه تو خودت اومدی ..با نرگس ووو ........می خوام بهت بگم بالاخره احمد..... ازم...... خواستگاری کرد.....
ببخشید چقدر پر حرفی کردم بیا سوپت را بخورتا سرد نشده....
آدرس کانون پرورش فکری کودکان : تهران - خ حجاب میباشد.
پیوست:به زودی تصاویر این افتتاحیه را خواهم گذاشت فقط میتوانم بگویم عصرامروز وقتی با مادر پریا صحبت می کردم از خوشحالی گریه ام گرفته بود مخصوصا وقتی شنیدم پریا در گروه سنی خودش اول شده است .
گویاتصویر کارپریا نیزپوستر شده بودبه پریا گفتم خدای خودتو نشون دادی ؟ گفت خاله اره همه جا بود و به من از همه یشتر جایزه دادن پاستل- تراش - دفتر.....جالب بود که برای او نه گواهی شرکت ارزشی داشت و نه تندیس جشنواره.....
اینجا لازم میدانم به مادر وپدر بزرگوارپریابرای چندمین بار تبریک بگویم که بیدریغ برای او زحمت میکشند بی صبرانه به انتظار پنج شنبه هستم تا پریای کوچکم را در اغوش بکشم
۱۵ سال قبل زندگی آدمی که خود بهانه بودنش بودم چشمان مرا به آنجایی باز کرد که در سراسر آنچه زندگی می نامیم هیچ بهایی ندارد اما بهانه تا دلت بخواهد.
پلک نمی زنمت ... می شناسمت ...می... شناسمت ...
. پلک نزدنمت بهانه است .بهانه سالها صبوری یک زن ..بهانه یک دهک کوچک از زندگی ام.بهانه ای که بهایش خود بهانه ای دیگر است !نگاهت می کنم ...در واپسین هنگامه ای بلند ...می دانمت..آمده ای در بغل احساست می کنم با انگشتانی کوچک و احساسی عمیق .شبنم سبزینه های زادگاهم را با خود داری دستت را می گیرم غریبه نیستی ..عزیزکم خودمی !!...خودم که "تو" بهانه ام شدی! بهانه ای که هیچ بهائیش نیست.بهانه سالهای دور دست ایام دیرین.ایام دیرین کودکی .کودکی های رفته از یاد .یادهای رفته بر باد..بهانه آنجایی که مردمش با یک نگاه رازهای اساطیری سرزمین دلشان را بر ملا می کنند..بهانه سرزمین هایی که بی کلام آدم ها به یکدیگر گره می خورند ...بهانه آنجایی که حادثه پوچ است ..و مردمش سر در خانه هایشان را با "صراحت" آذین بسته اند..
چه بگویم ؟بهانه چیستی مرا؟مرا بهانه ای عزیزکم...
بردیا۵ ساله بازی های المپیک۲۰۰۸ را کشیده است(حرکت را بسیار زیبا نشان میدهد)
کیان ۴ ساله بعد از شنیدن قصه شنگول ومنگول و اقا گرگه این نقاشی را کشیده است .
برسام ۸ ساله بعد از شنید قصه شنگول و منگول تصویر خودش را در حالی که در شکم گرگ اسیر شده راکار کرده است .....
پریا ۵ ساله خواهرش راکه الان دیگر به دنیا امده را در شکم مامانش کار کرده است ...
پریا ۵ ساله بقول خودش جنگل گندم را کار کرده است..








