تبليغاتX
یادداشتهای یک نقاش
یادداشتهای یک نقاش

 

بيدار كه شدم تو بودي،شب كهنه به نفس نفس افتاده بود  وروزي نو پشت در خانه نشسته بود كه بيايد !چشم چرخاندم ميان كوچه ،نگاهم از تو گذشت  و تو پنجره اي شدي رو به من ،برف مي باريد  چشم هايم مي خواست كه بباري.

تمام خاطرات كودكيم  را چشم مي گردانم ،صداي مادر را مي شنوم كه مي گويد: باز ننه سرما  پنبه هاي لحاف خود را بيرون مي ريزد ومن با چشمان بسته خنكاي پنبه هاي ننه سرما را مي بلعيدم .

به ياد  مي آورم كه  وقتي بهت گفتم:مامااان ن ننه سرما منو بغل كرده !!  .. وپرسيدم پس بچه هاش كجا هستند؟

گفتي: ننه سرما  دو پسر داشت..اهمن و بهمن  يك روز  اهمن و بهمن براي آوردن هيزم به پشت  كوه رفتند و ديگر بر نگشتند،ننه سرما با اينكه از سرما مي لرزيد  ،از زير كرسي بيرون اومد و رفت دنبالشون،هر چي بيشتر گشت ،كمتر پيدا كرد و ديگه وقتي نا اميد شد  از غصه گردنبندش را  پاره كردو همه جا تگرگ آمد..

او سالهاست كه به دنبال پسر هايش مي گردد وهر وقت گريه مي كند  باران مي آيد ،هر وقت لحافش را مي تكاند برف  مي آيد وهر وقت گردنبندش را پاره مي كند تگرگ....

به خاطر دارم  ،محكم بغلت كردم  و سرم را در شكمت فرو كردم،صدايم در بدنت پيچيد  فرياد كردم : مامان جونم  هيچوقت بدون اجازه ات بیرون نمیروم که هیزم بیاورم و تو دست هاي كوچكم را بوسيدي و گفتي هر وقت پشت سرت را نگاه كني من را مي بيني..........

سالهاست كه ميگذرد

حالا وقتي كه پشت سرم را نگاه مي كنم صورتت را مي بينم كه مثل ننه سرما چروك شده،نگاهت به آسمان است ولي نميدانم  رد نگاهت چه چيز را دنبال مي كند ولبهايت چه را زمزمه مي كند؟/؟ ........

دوباره از تو نگاهم به فردا گره مي خورد  خاطرة امروز من دوباره در آينده سپيد پوش ميشود...مادر...

 

پي نوشت1:يادمان باشد كه با گفتن قصه ها و افسانه ها براي كودكانمان از نظر زبان آموزي  گنجينة لغا ت آنان را گسترش مي دهيم ،از نظر هنري، پرورش ذوق هنري(بيان شرح زيبايي ها).

از نظر ديني ،آشنايي با آداب و رسوم مذهبي ديني –آييني.

از نظر اجتماعي،شركت  و همكاري با ديگران . واهدافي چون: گوش دادن (دقت در گوش دادن).

مهارت سخن گفتن (برقراري ارتباط عاطفي و احساسي-گسترش گنجينه لغات- بيان صحيح كلمات-جملات وعبارات كوتاه

را در بر خواهد داشت

 

پي نوشت 2:اهمن و بهمن اشاره اي است به چله بزرگ و چله كوچك مي باشدكه درگاه شمار ايران باستان به آن اشاره شده

و ريشه در«خاطرات قومي بر آمده از حافظه پيشينيان ماست.

 

پي نوشت3: سرما در تمام شهرهاي ايران هر يك به شكلي و با هويتي مستقل وجود دارد.

ايران از زمان هاي دور سرزمين قصه پرداز و شاد بوده است.

اين قصه ها و افسانه هادر گفتكو ها  پرسش ها و پاسخ هاو شب نشيني ها، قصه سازي شده است.

 

پي نوشت4:به وضوح مي توا ن دريافت كه گنجينه و دريافت هاي كود كيمان است که بزرگمان مي كند.

 

.پس بياييد به كودكانمان جدي تر نگاه كنيم.

 

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 23:47 | لینک  | 

 

وقتي پندار عزيز من را مهمان  اعترافات يلدايي خود كرد ،به ياد قصه سنگ صبور افتادم ، قصه اي كه  يقينا اسمش را شنيده ايد(سنگ صبور).

 ،سنگ صبور  حكايت  دختري  است كه آگاه مي شود بر راز طلسم  پسر پادشاه و براي نابودي  طلسم بايد 40 روز دعا بخواند و روزي يك سوزن از بدن   پسر  به در آورد تا به روز چهلم  كه كنيزش بر كار او اگاه مي شود و پنهاني آن دعا را خوانده و سوزن چهلم را به در مي آورد و پسر پادشاه بعد از به هوش آمدن او را ناجي خود مي داند  و با او ازدواج مي كندو  قهرمان اصلي قصه به كنيزك او تبديل مي شود روزها مي گذرد تا اينكه روزي پسر قصد  سفر مي كندو از اهالي خانه   مي پرسد  كه چه تحفه اي برايشان بياورد   كنيزك از او سنگ صبور مي خواهد   ،به پيري ميرسد و مي گويد  سنگ را از كجا مي توانم بخرم او مي گويد اين سنگ را حتما كسي خواسته كه  رازي در دل دارد و محرم تر از سنگ نمي شناسد  اگر سنگ را به او بدهي و ا و   راز  خود را به سنگ بگويد در انتها  ميگويد اي سنگ يا تو بترك يا من  اين سنگ را به بده و در گوشه اي بايست در پايان  بلند بگو سنگ تو بترك وگرنه او نابود خواهد شد، اينگونه بودكه حقيقت ماجرا بر پسر پادشاه آشكار گرديدو حيله كنيزك   نيزآشكار شد  و به سزاي عملش رسيد و قهرمان قصه  با پسر پادشاه به خوشي، عمري را سپري كردند.

پيوست:دوست فرهيخته آيا واقعا مي پنداري با گفتن دردهايم ياكوتاهي هايم يا حماقت هايم و يا .......اعتراف كرده  ام/؟ و آخر به چه ا عتراف كرده ايم  ؟آيا كشيش ها همان سنگ صبور ها نيستند .

وقتي اعترافات يلدايي روياي عزيز  را خواندم  يك لحظه احساس كردم از احوالات مادر  من سخن مي گويد  علاوه بر اينكه مادر سرطان نيز دارد و ............و يا پدر........آيا با گفتن اينها من هم به چه اعتراف كرده ام؟  كه اگر اسم اين بازي سنگ صبور يلدايي بود برايم قابل درك تر بود،چه اگر اعترافي باشد  هر كس به درون خود بايد ببرد كه مي داند چه كرده و نيازي به مجازي بودن يا نبودنش نيست و در اين مواجهه با خود است  كه انسان به من واقعي مي رسد  كه آن نيز يك طريقت است  ويك حركت روحي  كه با گفتن گله ها و شكايت هايمان از خودمان در قالب اعتراقات فقط شايد  خود را آرام  كرده ايم.

كه مواجه شدن انسان با من واقعي و شناخت خود حركت  عملي است و در ان صورت است كه با عبور از آن دريچه اي روشن  پيش رو خواهيم داشت و من آرامشم در  بيان زخم هايم نيست و سالهاست به دنبال شناختم كه يلدايي است و من  حقيرو سرگردان در اين اقيانوس و...........

-بر من خرده مگيريد اگر معناي اين بازي را نفهميدم .

و باز هم سپاس از خانم دكتر مهربان ( پندار مجازي).

 

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 5:2 | لینک  |