تبليغاتX
یادداشتهای یک نقاش
یادداشتهای یک نقاش


رضا هدایت نقاشی است که سعی بر ان دارد که فضای طبیعت را به فضای ذهنیش تبدیل کند.با گل ها طراحی می کند وباد را در لابلای  فضای مثبت و منفی ا ثرش می پیچاند و رقص مرگ برگ را تصویر می کند و به آن حیاتی دوباره می بخشد .در مه و عطر زرشک  روشنایی میدهد  . صداها و رنگ ها و بوها را   د ر هم می آمیزد  و آدمی می تواند  در پس کارها  علفزارهای سر سبز و جنگل های به انتزاع کشیده  شده را بشمارد.به  آب و نور جهت می بخشد وهمه اینها  را در فضای مثبت و منفی اثرش می توان جستجو کرد. توانهای نهفته یک چشم انداز را در فصلی معین گرد می آورد ،آنی از حیات کافی است تا او با نقش های بداهه اش توان های نهفته طبیعت را به رازی  نهفته  در نقاشی اش     تبدیل   کند. (نمایشگاه اثار نقاشی تا ۴ خرداد در گالری اثر بر پا می باشد)

نظر کودکان را در ادامه مطلب بخوانید


پریا و درخت زندگیش
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 14:53 | لینک  | 

از دورترین دورانها قصه در حفظ اندیشه های اقوام تاثیر فراوان داشته است.در هر دوره ای ،بزرگان قوم نیز برای اینکه افکار بلند خود را به فهم عامه نزدیک سازند  از این قالب مستعد ومناسب کمک می گرفته اند.تنها زبانی  که هر کس در هر سن و سال و زمان و در هر نقطه جهان  با ان متکلم و آشناست  زبان قصه است.قصه بهترین  وسیله ا یست که به کمک آن می توان   اینهمه افکار بلند  وآرا ما فوق تصور را به مردم منتقل  کرد  و به آسانی    در اختیارشان نهاد .عبداللطیف طسوجی تبریزی  در مقدمه الفـ - الیله و لیله فارسی که خود او ترجمه کرده است  می گوید:حکیمان را رسم وآئین چنین است که گاهی به اسم افسانه سخن گویند و گاهی از زبان دد ودام حدیث کنندو مقصود از آن همه  پند  گفتن آموختن  است و باید اضافه کرد حکیمان خود خالق این افسانه ها نبوده اند ،بلکه افسانه های رایج و شفاهی خلق را وسیله و بهانه ای برای "پند گفتن و حکمت آموختن  قرار داده اند،غالب قصه های  ادبی و مشهوری که ار نوابغ و هنرمندان باقی مانده در روزگاران گذشته قصص عامیانه ای بوده که بعد ها به کسوت ادب رسمی در آمده. وکریستین سن  ایرانشناس دانمارکی  سالها پیش به این نکته توجه داشته و می گوید:یک قصه ادبی قصه ایست که اصلا عامیانه بوده است و بعد ها به آن جنبه ادبی داده اند  چه رد ÷ای آن را در بسیاری از داستانهای  مرزبان نامه ،شاهنامه،مثنوی ،کلیله و دمنه ،خمسه نظامی،خاقانی ،عطار،سنائی،سعدی و دیگران آمده همه از اساطیر و معتقدات عوام گرفته شده. از دیدگاه دیگر افسانه های ایرانی نقاشی دقیقی است ازآنچه در تاریخ  بر مردم این سرزمین گذشته است یعنی همانطور که خیلی از حقایق تلخ را در قالب مثل ها  ریخته اند  خیلی از وقایع تاریخی را ه که نمی توانسته اند در تاریخ رسمی ثبت کنند به شکل قصه در آورده اند تا از میان نرود .چون زور مندان و صاحبان قدرت به مردم رخصت سخن گفتن ومجال خوب و بد کردن ندهند  حقایق لباس قصه می پوشند وبه دام ودد منصوب می شوند . قصه معروف جغد و ویرانه و سخن آخر جغد نر که به چغد ماده می گوید :

گر ملک اینست وچنین روزگار    زین ده ویران دهمت صد هزار

حقیقتی است مربوط به دوران سلطنت بهرام دوم پادشاه ساسانی که در قالب افسانه ریخته شده است

پی نوشت ۱:امروز بعد ازظهر مثل هر روزبرای دیدار مادر رفته بودم که در کوچه شان ظاهرا یکی از همسایه ها اسباب کشی کرده بود و کلی  چیز دم در ریخته بودند همینکه از کنار انها رد می شدم چشمم به کتابی پاره افتاد و آن را بر داشتم فقط چند صفحه ای باقیمانده، کتاب متعلق به سال های ۱۳۴۶  است و حاوی چندین قصه  عامیانه به کوشش  سید ابوالقاسم انجوی شیرازی است به پاس احترام به نویسنده کتاب    متن بالا را که از میان صفحات پاره کتاب در مقدمه آمده بود  انتخاب کردم و به شما تقدیم می کنم وبه مرور  چند قصه ای که در آن  باقی مانده رادر پست های بعدی  می نویسم.

پی نوشت ۲:فقط کافیست  عمیقا به مطالب بالا فکر کنیم تا  در انتخاب کتاب قصه  برای کودکانمان باز نگری جدی کنیم بسیار عزیزانی را می شناسم که از مولانا  می گویند و از فردوسی وشاهنامه و....ولی حتی یکی از قصه های آن را برای کودکشان بازگو نکرده اند و به جای آن کلکسیون باربی های دخترانشان و عروسک های اکشن من پسرانشان را کامل می کنند و در محفل های دوستانه  که با هزار  وعده  به کودکان انها را می خوابانند شروع به بحث های فلسفی از مولوی شناسی تا فردوسی شناسی می کنند و واقعا اینجاست که دیگر من نیز هیچ از آن مباحث نمی فهمم چرا که به دنبال چیز دیگری از آن مباحث هستم .همیشه فکر می کنم چرا اصلی ترین ها را رها می کنیم ووو

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 2:40 | لینک  | 

  یک هفته است که فرا خوان دومین جشنواره نقاشی کودکان جهان اسلام(البته کودکان زیر ده سال) به دستم رسیده یا د آوری خاطرات بچه های پارسال منقلبم کرد  دو تا از شاگردام شرکت کردند که هر دو کارشان پذیرفته شدو البته مشکلات فراوان بود در این راه چند ماه فرصت داشتیم برای کار اول اینکه بچه ها باید بکارت افکارشان حفظ می شد و دوم آنکه باید به آنان تفهیم می شد که ممکن است کارشان پذیرفته نشود که تفهیم این مسئله خیلی دشوار بود چون اینجا ما با کودکان زیر ده سال طرفیم و آنها معنی اینکه یک عده بزرگتر کار های انها راقبول  نکنند را نمی فهمند ،شروع کار سخت و جالب بود در ابتدا  مثلاعلی یک قبر کشید و یک شعله آتش را بالای سر قبر کشید و گفت این قبر منه و این خدا  برسام هم به نوعی خدار را یک ابر بزرگ کشید و خودش زیر درخت و خوب قرارمان زیاد کار کردن بودو هماهنگی با خانواده ها و گفتگوی فراوان با بچه ها بعد ازچهارماه  کارها شاهکار بود برسام که با خدا رفیق شش دنگ شده بود با خدا حتی به رستوران می رفت ،حتی یک بار یه دزد را کشیده بود که در دزدی هم خدا دنبالش بود و یه فرشته کوچولو سر شانه اش نشسته بود و اونو از این کار منع کرده بود علی همه جا رد پا های بزرگ می کشید که اون جا ی پاهای خدا بود  شاید هر کدام بیش از صد طرح زده بودند بعد خودشون انتخاب کردند تلفیق کردند و آثار آماده شد و  جالب بود بگم رتبه های اول تا سوم را بچه هایی گرفتند که به نوعی در حال عبادت بودند و خوب  اینها دیگه مهم نبود برای من و بچه ها مهم راهی بود که با هم رفته بودیم و امسال دوباره ،خیلی هیجان دارم امسال با سه دخترشش ساله ،پنج ساله ،نه ساله و یک پسرپنج ساله شرکت می کنم  گفتگو ها شروع شده هر کدام برای اتودها یک دفتر دارند همه راحت پذیرفته اند چشمانشان پر از سئوال هست شاد و خندان و راحت و یک هفته است من را با چند جمله دیوانه کرده اند پریا پنج ساله می گفت خاله خدا بزرگترین جادو را داره  می گفت وقتی در حیاط و یا در پارک چشمامو می بندم و باد میاد  حس میکنم خدا بزرگترین بال دنیا را داره وحتی صدای بالش میآدو بردیاپنج ساله می گفت خاله فکر می کنم خدا خییلی بزرگه  از کل همه مردم بزرگتره و همیشه می خنده( این دو هرگز مهد کودک نرفته اند) و رها که کلاس دوم دبستان هست می گفت خدا آدم های مومن را دوست داره و در اتودش حتی فرشته هاش مقنعه سرشون بودوبهار دختر عمه شش سالش هم که شدیدا با اون در رقابت هست خودش را با لباس سیندرلا کشیده با مقنعه و جالب هست که به مامانش  گفته بود معلم دینی مان گفته اینجوری میشه بریم بهشت

پیوست: بچه ها واقعا می دونند خدا را چطوری دوست داشته باشند راهنماییهای غلط و آموزش های اشتباه آنهارا می ترساند مقنعه بچه ها از ترس بود باید به کودکانمان یاد دهیم خدا را بدون قید و شرط دوست داشته باشند بپذیرندو بعد از سن خاصی آموزش های مذهبی داده شودآنها از طریق قصه ها با مفاهیم آشنا می شوند نیازی نیست که یک شبه وادارشان کنیم مثل ما فکر کنند نیازی نیست کودکمان را از جهنمی بترسانیم که خودمان برایش درست کردهایم که اگر غذایش را نخورد.... خدا دوستش ندارد و.....بر عکس او را با مهربانیای خدا آشنا کنیم .

یک هفته است به صدای بال های خدا  و جادویش و لبخندش فکر می کنم   چشمانتان را ببندید در مسیر باد ....و به کودکیتان برگردید و خدا را در همه وجود حس کنید.

بارها گفته ام و بار دگر می گویم            که من دلشده این ره نه بخود می پویم

 من اگر خارم وگر گل چمن آرائی هست   که از آن دست که میپروردم می رویم

نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 14:0 | لینک  |