سه شنبه دوم تیر 1388
یکی بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچ کس نبودیک دختر کوچولویی بود که تنها بود خیلی تنها اون زیاد تر از بچه های همسنش می فهمید واسه همینم نمی تونست همبازی پیدا کنه تا یه روز دختر کوچولو یه پرنده دید که بالش زخمی شده بود بلندش کرد نوازشش کرد اب و دونه بهش داد کم کم با هم حرف زدن و حرف همو فهمیدن هر دو شده بودن فرشته نجات هم دختر کوچولو دیگه دردشو نمی فهمید و پرنده هم درد زخمش را هر دو فکر می کردندحرف همدیگرو فقط خودشون می فهمند پرنده کوچولو از دختر کوچولو نمی ترسید شبها حتی تو دست دخترک خوابش می برد .... روزها گذشت تا پرنده بالش خوب شد و کم کم یادش اومد پرنده است یادش اومد دختر کوچولو جفت اون نیست حس کرد اگه بهش بگه می خواد بره دختر کوچولو از غصه میمیره یه دفعه یاد طوطیو بازرگان افتاد . میدونست اگه خودشو به دیونگی بزنه و ادای ترسیدن در بیاره و پر پر کنه دختر کوچولو هم می ترسه ولش می کنه اینبود شروع کرد بال بال زدن ساکت شد غمگین شد و دختر کوچولو که خوب پرنده شو می شناخت فهمید اون می خواد چیکار کنه دختر کوچولو مثل بازرگان واسه پرندش قفس نساخته بود بلکه توی دلش می خوابوندش این بود که خودش بوسیدش و پرش داد گفت نترس برو پیش پرنده های جنس خودت ولی من همیشه به یادت می مونم وپرنده کوچولو هنوز فکر می کنه روش خودش اثر کرده نمی دونه دختر کوچولو راز اونو فهمیده بود...ولی دختر کوچولو قصه ما غمگینه نمی دونه چرا اینجور شد ولی یه تصمیم بزرگ گرفته که دیگه به هیچ کس اینقد نزدیک نشه........
پیوست۱: دیروز بررای بار دهم جوجه یا کریم افتاد رو زمین اخه ماامانش لونشو روییکی از چوب های سقف ایوون بنا کرده هر چی هم باهاش حرف می زنیم که خانم اینجا محل سکونت نیست به خرجش نمیره.....
پیوست ۲: با پوزش فراوان به خاطر اینکه مدت ها نبودم علت فراوان است و من شرمنده........
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 12:13 | لینک
|
