۱۵ سال قبل زندگی آدمی که خود بهانه بودنش بودم چشمان مرا به آنجایی باز کرد که در سراسر آنچه زندگی می نامیم هیچ بهایی ندارد اما بهانه تا دلت بخواهد.
پلک نمی زنمت ... می شناسمت ...می... شناسمت ...
. پلک نزدنمت بهانه است .بهانه سالها صبوری یک زن ..بهانه یک دهک کوچک از زندگی ام.بهانه ای که بهایش خود بهانه ای دیگر است !نگاهت می کنم ...در واپسین هنگامه ای بلند ...می دانمت..آمده ای در بغل احساست می کنم با انگشتانی کوچک و احساسی عمیق .شبنم سبزینه های زادگاهم را با خود داری دستت را می گیرم غریبه نیستی ..عزیزکم خودمی !!...خودم که "تو" بهانه ام شدی! بهانه ای که هیچ بهائیش نیست.بهانه سالهای دور دست ایام دیرین.ایام دیرین کودکی .کودکی های رفته از یاد .یادهای رفته بر باد..بهانه آنجایی که مردمش با یک نگاه رازهای اساطیری سرزمین دلشان را بر ملا می کنند..بهانه سرزمین هایی که بی کلام آدم ها به یکدیگر گره می خورند ...بهانه آنجایی که حادثه پوچ است ..و مردمش سر در خانه هایشان را با "صراحت" آذین بسته اند..
چه بگویم ؟بهانه چیستی مرا؟مرا بهانه ای عزیزکم...

