تبليغاتX
یادداشتهای یک نقاش - بانو قرمز پوش
یادداشتهای یک نقاش

الو.. الو..  صدات قطع و وصل  میشه.. رسیدم خونه باهات تماس میگیرم.. الو...

دخترم ؟  بله پدر جان؟ میشه کمک کنی برم اونطرف خیابون ؟... امروز گویا خیلی شلوغه ... بله حتمن  لطفا  دستتونو بدید به من ..

 سپاسگزار دخترم ... 

خواهش میکنم.. .

چه عطری داره این مریم ؟  با لبخند گفتم هدیه  گرفتم.. خندید و گفت :ای جوانی ی ی ی....

 سخت نیست؟ چی سخت نیست؟ ندیدن....!!

همه چیز اتش است دختر جون .. اتش و باز هم اتش .... این روز ها.. اصلا.... کدام روز؟ وقتی برات تفاوت نمیکنه مرگ یا زندگی!وقتی کسی به سر سلامتیت نمیاد  یا اگرم میاد کفاف دل و ذهنت رو نمی ده..  روز با شب.. دیدن با ندیدن هیچ فرقی نمی کنه چه برسه به اینکه سخت باشه .

پیر مرد نابینا  به گونه عصبی و تلو تلو کنان  راه میرفت و من مات از جوابش کنارش تند تند حرکت می کردم.... 

همین جاست. . رسیدیم... ممنون که همراهیم کردی ....بانو ی قرمز پوش  ......

شمامی.. می بینید؟با لبخندی ملیح گفت : تورا؟ بله  تورا میخواهم که .. بینم.. .. و می بینم ... نمیدونم چرا بی ا ختیار شروع به دویدن کردم.

درینگ گ گ .. الو..  سلام ه ه هنوز نرسیدم .. چرا صدام می لرزه ؟دارم میدوم .. باورت نمیشه من مردی را دیدم که نمی خواست ببینه ..اره کور بود...نه ولی واقعی نبود ...  فقط نمی خواست ببینه ... نه. خل نشدم.....راست می گم.
نوشته شده توسط نازیلا سمیعی در ساعت 0:52 | لینک  |