بفرما داخل دم در بده...
نه عزیزم خیلی کار دارم فقط اومدم بهت بگم امشب یادت نره دعوتی خونه شمسی خانوم.
-چه خبره؟
-مولودی داره کلی زحمت کشیده ..صد نفر مهمون داره میگن اشپز از بیرون اورده..امشب رو ی بدری خانوم کم میشه با اون دک و پزش فکر می کنه چهل نفر مهمون کردن هنره امشب قیافش بعد دیدن تزئینات میز شمسی خانوم دیدنیه .... یادت نره ها ... میگفت بهت بگم دیروز تو رودیده که رفتی خونه مش قاسم اینها ...اینجوری نگاهم نکن بله مش قاسم باغبون شمسی خانوم. شمسی خانوم کلی هم نارحت شده بود که نرفتی باهاش سلام علیک کنی به هر حال امشب نیایی خیلی ناراحت میشه الکی عذر و بهونه نیار..... لباس درست حسابی هم بپوش .. میخواهی وقت ارایشگاه بگیرم برات؟
- نه بابا مگه عروسیه؟
- اوف پس بیا ببین ادم باید به این سفره ها حرمت بگذاره تو جوونی هنوز نمی فهمی ..باید اجتماعی بشی خلاصه کلی پزت را دادم ابروم رو نبری ها ... ساعت پنج میام دنبالت.. راستی خونه مش قاسم چه خبر بود؟
- رفتم عید دیدنی .. واجب بود برم دلم می خواست بهشون از نزدیک تبریک بگم و در شادیشون شریک باشم . خوب؟ چطور بود زندگیشون؟
-اره همه چی داشتن...یه سفره کوچیک وسط اتاق پهن بود و بسکویت خامه دار شیرینی شب عیدشون بود و تخم خربزه های گندیده ای که زنش از تابستون جمع کرده بود اجیل شب عیدشون و .....ولی نمیدونم چرا اینقدر دلشون شاد بود ..مش قاسم درخت ها رو نشونم میداد و می گفت همیشه بهار اونو یاد اشنایش با ایران خانوم می اندازه و ایران خانوم هم با لبخندی جواب مهر اونو داد می گفت با شروع زندگی درخت ها زندگی اونم شروع شده و.... من هنوز در عجبم این همه برکت یک جا توی اون ۲ تا اتاق ته باغ شمسی خانوم جمع شده.........
- پیوست: راستی اجیل شب عید شما چی بود؟
